سوله دو کل خواهر زیبای آلپ

وقتی بعد از سالها گشت و گذر در کوره راههای رنگارنگ آلپ اروپا به اورمیه باز گشتم نمیدانستم که آلپ خواهر زیبایی دارد که راز پنهان خود را در دامان کوهستان دالامپر گسترانده است.
بعد از ٥٩ کیلومتر رانندگی در جاده سیاه رنگی که از میان گردشگاه پر هیاهوی بند و دشت سبز مرگور می گذشت به کوهپایه دالامپر , مثلث آفتاب و برف و آب رسیدم.
سرشار از گرمای آفتاب و نسیمی نوازشگر ، آواز کبک ها را می شنیدم. عقابی با کودکش به سوی آفتاب بال می گشود. کودکش را پرواز می آموخت. خروش آب از میان صخره های برفی و دره های سنگی به دشت سبز مرگور کشیده میشد و آرامش می یافت.
هدهدی از میان گلها و بوته های رنگین پر کشید و بر روی تخته سنگی نشست. لاک پشتی در لاک خود فرو رفته بود. اسبی شیهه کشید. دختر بچه ای پوشیده از تورهای رنگی پولک دار گوساله ای را به چرا میبرد. در جشن پرستوها که منقار خود را به دنبال طمعه ای بر آرامش تالاب سوله دوکل می کوبیدند غلغله ای بود. به سنگریزه های پاک بستر چشمه ای خیره شدم. چون آئینه ای چهره بهت زده ام را می تاباند. آیا هنوز هم در همان کوره راههای آلپ اروپا بودم؟
سرزمین آفتاب و برف و آب ، سرچشمه رود باراندوز با پوششی از دهها گونه گیاهی ، عقابها و پرستوها و دریاچه ها و تالاب ها ، آبشار پر خروش سوله دو کل و دره های پر آب ، ساکنین خوب و مهربان روستای کله بهی و سوله دوکل را در آغوش خود جای داده است. محو طنین خنده های کودکان و رنگینی لباس هایشان هستم که بچه اسب زیبایی در بستر رنگارنگش بپا میخیزد و بسوی مادرش میرود. به لحظه های شیرخوارگی میندیشد. جغدی بر روی تخته سنگی نشسته و به من خیره شده است. به همه می گویم که در آلپ اروپا پرنده خوش یمنی است.
میدانم که در ارتفاع ١٩٠٠ متری ایستاده ام و با مردمانی گفتگو می کنم که با وجود سخت ترین شرایط زندگی کودکانشان را روانه دانشگاه ها کرده اند. با تنی چند همگام می شوم. آیشه کیف دوربینم را از شانه ظریفش آویزان کرده است. مثل بچه کبکی از تپه بالا میرود. اسماعیل با افتخار کیف خالی لنز دوربین را از گردنش آویزان کرده و به بچه های دیگر پز میدهد. دریا کوچکترین آنهاست.
گشتی دلپذیر و گاهی پرهیجان شروع میشود. صدها هکتار کوه و دره ، رودخانه ، صخره ، چشمه و دریاچه ، بیشه زار و نیزار ، میوه های وحشی و گونه های گیاهی ، پرنده ها و خزنده ها ، یخچال ها و تونل های برفی و قله پوشیده از برف دالامپر در برابرمان گسترده است.. احساس می کنم که در پردیس آفتاب و آب و گل رها شده ام. از تالاب گردزرین و دریاچه های بنچول گذشته ایم. دریاچه آبی دالامپر در ارتفاع ٢٧٠٠ متری چون نگینی در میان تپه های برفی نگاهم را نوازش میدهد. از قله دالامپر هنوز صد ها متر فاصله داریم.
باور نمی کنم که بتوانم خرداد ماه با یک پیراهن آستین کوتاه به عمق تونل های برفی بخزم و در این منطقه اسکی کنم. بیاد آلپ اتریش میفتم. چه غوغایی میشد و چه شادمانی وقتی لحظه ای خورشید میدرخشید. آفتاب هنوز گرم است ولی کودکان سردشان شده. امید بی مرزی در نگاهشان موج میزند. شاید در این فکر هستند که شاید من همچنان در خیال همان آلپ به سر میبرم. و من غرق در این که سرنوشت خواهر زیبای آلپ چه خواهد شد.
لنز را در کیفش گذاشتم و دوربین را به گردن آیشه آویختم. لبخندی زد. به سوی روستا سرازیر شدیم.
حمید حبی

Design & Program by : bahador farrokhpour  
Contact: bahador.farrokhpour@gmail.com
تمامي حقوق مادي و معنوي اين سايت متعلق به آقاي حميد حبي ميباشد
©2012 Hamid Hobbi.®All Right Reserved.